...!
چیزی هست که نبوده یا چیزی بوده که دیگر نیست
حسی
حال و هوایی
زجری
رنجی
دل خوشی
خنده ای
...
پردیس من
بهشتی هست
در این جهنم که هر آن لحظه ی سوختنم را فریاد میزند
که آرامسایشگاهی است
جایی که آرام آرام آرام
فرسوده می شوم
نیست می شوم
جایی که یخ در هاون می کوبم
تمام یخ های کوهستان سرد را !
بهشتی هست که جرئه ای از نوش کامش به هزاران بهشت موعود می چربد
کلبه ای است که پناهم می شود
پردیس من
فردا جوجه ها را خواهی شمارد
ما از میان خرناس های خرسی پیر آواز ها را می شنویم
که هی هی
دلنگ دلنگ آباد میشه شهر قشنگ
به بند میشه دیو ملنگ
ننگ ننگ
...
و چه ناز است این قناری
دم کز خورده اش را بنازم که بر آتش نهایی پرواز کرد تا خبر پیروزی را برساند
زردی من از تو
سرخی تو از من
و خرس پیر هنوز خواب پنبه دانه می بیند
نور ماه باز در چشمانش منعکس می شود
و چه شکوهی دارد آن نی نی چشمانش
قناری من
آواز نازت را سر بده
که هی هی
سبزه و ناز
تمبک و ساز
با هم میان به شهرمون
تا سبز کنن
شاد کنن
همه جا رو آباد کنن
...
آواز نازت را فریاد کن
تا خرس پیر الدنگ ما را خواب حرام کنی
پرواز کن
به سوی فردا آواز خوان پرواز کن
فردا همیشه در امروز ریشه دارد
ریشه ات سبز باد ای فردای سبز ما
هوایت بهاری باد
ستاره ای در مشت 2
برنامه همین بود خوش بگذرانند بدون هیچ قید و بندی. اما بعد از حدود یک ماه ریچارد دید که آنا خیلی جدی به او فکر میکند با اینکه سعی میکرد وانمود کند این طور نیست اما همینطور بود و ریچارد هم این را میدانست و تصمیم گرفت که با او به هم بزند. درست نبود که از آنا سواستفاده کند. علاوه بر این قطار سواری طولانی بین خوابگاه تا خانه آنا واقعاً خستهاش میکرد. اما دید که نمیتواند این کار را بکند. چون حتا وقتی داشت با دوستهایش حرف میزد، با هر دختر دیگری، دلش هوای آنا را میکرد، دلش برای صدای او که از ته حلقش درمیآمد و حرف زدن روراست و غیرمعمول او تنگ میشد. دلش برای لذت دادن به آنا و این که لذت را توی چشم های او ببیند تنگ میشد. شبهایی که توی اتاق خودش توی خوابگاه میخوابید احساس تنهایی وبیکسی میکرد.
از بیرون صدای بلندی - صدای مردی میآمد که اسپانیایی حرف میزد. آنا تکانی خورد و زمزمهای کرد. صداها ادامه پیدا کردند. سکوت. ریچارد بلند شد و آب خورد.
حالا دیگر دور بودن از آنا غیر عادی به نظر میرسید. وقتی توی رختخواب بود سرکلاس که نشسته بود، برای پدرومادرش که ایمیل مینوشت همیشه داشت به آنا فکر میکرد و درد میکشید و اما ریچارد میدانست همیشه این طور نمیماند. حالا دیگر میدانست که آنا او را ترک خواهد کرد. آنا همانموقع آن کسی بود که قرار بود باشد. اما ریچارد نه. آنا زن بود اما ریچارد مرد نبود. شبیه مردها شده بود مردی دوست داشتنی، تیره و و زمخت و جذاب با حالتی موقر و متفکر. اما ظاهرش شبیه آن چیزی که توی خودش احساس میکرد نبود. آنطوری که خودش میدانست هست. بعضی وقتها که داشت توی خیابان قدم میزد توی شیشه مغازهها به خودش نگاهی میکرد و از دیدن خودش جا میخورد انگار لباس مبدل پوشیده باشد.
دخترها دوستش داشتند. او را آنطور که دوست داشتند تصور میکردند و او یاد گرفته بود که چطور نقش خودش را بازی کند. اما میدانست که با آنا نمیتواند مدت زیادی اینطوری ادامه بدهد. نه به خاطر این که آنا سنش بیشتر بود بلکه چون طرز فکر ریچارد از آنا کوچکتر یود. ریچارد کنجکاو نبود و آنا بود، بقیه را دوست نداشت و به کسی اطمینان نمیکرد اما آنا میکرد، به خاطر تمام سختیهایی که توی زندگیش کشیده بود. ریچارد خیلی شکایت میکرد و آنا هرگز شکایت نمیکرد. و با این که ریچارد از این که با او نباشد متنفر بود باز هم وقتی که با هم بیرون میرفتند به بقیه زنها نگاه میکرد و توی خیال با آنها میخوابید و حتا آن خیالها را با خود به این تختخواب هم میآورد. بعضی وقتها که با هم بودند آنا میدید که ریچارد براندازش میکند و توی دلش فکر میکند کاش آنا کمیلاغر شود یا فکری به حال چاله و چولههای صورتش بکند. و وقتی که رنگ صورت آنا میپرید ریچارد میتوانست کوچکی و ابتذال خودش را احساس کند.
اما به زودی او را همانطور که بود میدید و به اشتباه خودش پی میبرد. از همین الان میتوانست نشانههایی از پا پس کشیدنش ببیند. نوعی بیقراری و بیزاری همراه با مدارا. تمام اینها را بار قبل توی تنها دختری که خیلی با هم نزدیک بودند هم دیده بود. یعنی آنا متوجه نشده بود؟ چطور ممکن بود؟ فقط به خاطر این بود که ریچارد خوشتیپ بود و همیشه حاضر به یراق؟
یا شاید هم چون آمریکایی بود و ممکن بود به در بخورد.
نه امکان نداشت آنا اینطور فکر کند. واقعاً چقدر باید کسی بخیل باشد که آنا را بشناسد و همچین فکری در موردش بکند. خدایا! مگر به سرش زده بود. آنا زن فوقالعادهای بود. خیلی خوب، این جمله یک کم کتابی بود، اما حقیقت داشت. اشکال کار فقط این بود که خیلی زود سر راه او قرار گرفته بود. آنا راباید دیرتر میدید وقتی که سرش چندبار به سنگ خورده بود و از دست دادن را تجربه کرده بود. وقتی که خرابکاری کرده بود، گند زده بود و گموگور شده بود اما به هرحال راهش را پیدا کرده بود. روح خامش آبدیده شده بود و روزگار روح مردانهاش را زمخت کرده بود. بعد میتوانست سراغ آنا بیاید و در برابرش سر خم کند، تمام تردیدها و وسوسهها را کنار بگذارد و عشق و علاقهاش را به او نشان بدهد.
باریکه نور روی سقف کمرنگ شد و از بین رفت. ریچارد صدای قرقرلولهها را از طبقه پایین شنید خاله داشت حمام میکرد. ماشینی توی خیابان پایین بوق ماشینی بلند شد وآنا غلتی زد و چرخید و به طرف او آمد. ریچارد دستش را روی پشتش احساس کرد. آنا اسمش را صدا کرد. چشمهای ریچارد همانطور بسته بود و جواب نمیداد.
((بر گرفته از داستان بیدار اثر توبیاس ولف))
ستاره ای در مشت
شاید باید زمانی دیگر می دیدمت
هنگامی که رگبار رحمت الهی حسابی بر پشتم فرود آمده بود
زمانی که باد و بوران چهره ام را
همچون آفتاب امردادی سوزانده بود
شاید ...
باید...
آری باید زمانی در قلبم فرو میرفتی که
کله ام به پتک فلک کوبیده شده و باد آن خالی شده
لایق عشق پاک ات نبودم
لایق خواستن خالص ات نبودم
شاید سال ها بعد
روزی یا شبی
از خیابانی در گذر بودم
دربه در عشقی که تو بودی
وناگهان نگاهت...
آخ
ای داد
و دستان گرم ات
و شرمی که سرت را به زیر می افکند
آخ...
چه گوارا آبی
روز رستاخیز
عشق تو در تار و پود تنم لانه گزیده
میدانم
پس از مرگ هم رهایت نخواهم کرد
تا در زمان معاد
ذرات وجودم با یاد تو به پاخیزند
با عشق تو محشور خواهم شد
میدانم
تبلیغات

